تبليغاتX
عاشقتم

عاشقتم

تقدیم به مهربانی که با او بودن برایم زندگی دوباره بود

فقط برای تو عزیزم

 مي خواهم از تو بگويم

بي آن که در جستجوي قافيه باشم

و بي آن که حتي در جستجوي واژه ها باشم

در اين شب ها که گويند عزيزترين شب هاي خداست

مي خواهم از تو بگويم

از تو که عاشقانه دوستت دارم و مي دانم که دوستم داري

با ساده ترين کلمات

همراه با همين اشکي که دارد مي غلتد و فرو مي افتد

مي خواهم بگويم دوستت دارم

امشب نه مي خواهم برايت از آسمان خورشيد بياورم

نه مي خواهم ستاره ها را برايت بچينم

و نه مي خواهم به شهر آرزوها و رؤياها بروم

فقط ساده و با صداقت

همراه با شاهدي صادق

از اعماق جاني سوخته

با چشماني باراني

مي خواهم بگويم دوستت دارم

و مي خواهم بگويم اين نه سخني است که تنها بر زبان آيد

من تقدس عشقت را

بر کرامت وجودم نشانده ام

و اگر سراسر وجودم زبان باشد

يکسره خواهد گفت:

دوستت دارم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 فروردین1390ساعت   توسط عاشق  | 

با هم میمونیم تا آخر

عشق من ناز نكن بغض من پايان ميگيره

 يه روزي دست زمونه تورو از من ميگير ه

وقتي تنها با تو بودن واسه من زندگيه

 تو رو ديدم تو رو خواستم رو كي از من ميگيره

عشق من قلب اين عاشق با تو اروم ميگيره

همه نا له هاي من از اون نگاهت دوريه

 تورو ديدم تو رو خواستم  تورو هر جا مي بينم

 بي تو وعشق تو من هميشه تنها ميمونم

عشق من عاشقتم تكرار هر شبانه ته

همه حرفام به خدا از عشقو از صداقته

 با تو بودن توي دنيا وسه من نهايته

 عشق من بي كسي وشب با تو پايون مي گيره

 همه رگ هام از حرارت نگات  خون مي گيره

 با توبودن توي دنيا واسه من نهايته

 تو گمون كردي بري خاطره هاتم مي ميره

 روز هاي رفته برام رنگ سياهي مي گيره

اگه صد بهارو پائيز واسه تو گريه كنن

نمي تونم كه تورو هميشه از ياد ببرم

 من همون عاشقتم تا كه چشام بارونيه

 همه ناله هاي من از اون نگاهت دوريه

 تورو ديدم توي دنيا واسه من نهايته

 عشق من بي كسي و شب با تو پايون مي گيره

 همه رگ هام از حرارت نگات خون مي گيره

با تو بودن توي دنيا واسه من نهايته

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 بهمن1389ساعت   توسط عاشق  | 

دوباره تنهایی

دوباره تنها شده ام،دوباره دلم هواي تو را کردهخودکارم را از ابر پر مي کنم و برايت از باران مي نويسم

به ياد شبي مي افتم که تو را ميان شمع ها ديدم

دوباره مي خواهم به سوي تو بيايم.تو را کجا مي توان ديد؟ در آواز شب اويز هاي عاشق؟ در چشمان يک عاشق مضطرب؟ در سلام کودکي که تازه واژه را آموخته

دلم مي خواهد وقتي باغها بيدارند،براي تو نامه بنويسم و تو نامه هايم را بخواني و جواب آنها را به نشاني همه ي غريبان جهان بفرستي

اي کاش مي توانستم تنهاييم را براي تو معنا کنم و از گوشه هاي افق برايت آواز بخوانم

کاش مي توانستم هميشه از تو بنويسم

مي ترسم روزي نتوانم بنويسم و دفترهايم خالي بمانند و حرفهاي ناگفته ام هرگز به دنيا نيايند

مي ترسم نتوانم بنويسم و کسي ادامه ي سرود قلبم را نشنود

مي ترسم نتوانم بنويسم وآخرين نامه ام در سکوتي محض بميرد وتازه ترين شعرم به توهديه نشود

دوباره شب،دوباره طپش اين دل بي قرارم

دوباره سايه ي حرف هاي تو که روي ديوار روبرو مي افتد

دلم مي خواهد همه ي ديوارها پنجره شوند و من تو را ميان چشمهايم بنشانم

دوباره شب ،دوباره تنهايي و دوباره خودکاري که با همه ي ابر هاي عالم پر نمي شود

دوباره شب،دوباره ياد تو که اين دل بي قرار را بيدار نگه داشته

دوباره شب،دوباره تنهايي،دوباره سکوت،دوباره من و يک دنيا خاطره

+ نوشته شده در  جمعه 12 آذر1389ساعت   توسط عاشق  | 

امیر و فرهاد و منصور

اینم یه آهنگ قشنگ از امیر و فرهاد و منصور!خیلی قشنگه حتما دانلودش کنید

دانلود

+ نوشته شده در  جمعه 28 آبان1389ساعت   توسط عاشق  | 

لیلی و مجنون

کناررودخانه يک بچه قورباغه ويک کرم همديگر را ديدند
آنها تو چشمهاي ريزهم نگاه کردند
وعاشق هم شدند
کرم،رنگين کمان زيباي بچه قورباغه شد
وبچه قورباغه مرواريدسياه ودرخشان کرم
بچه قورباغه گفت:«من عاشق سرتا پاي تو هستم»
کرم گفت:«من هم عاشق سرتاپاي تو هستم قول بده که هيچوقت تغيير نمي کني»
بچه قورباغه گفت:قول مي دهم
ولي قورباغه نتوانست سر قولش بمانداوتغييرکرد
درست مثل هواکه تغيير ميکند.
دفعه ي بعد که آنها همديگر را ديدند بچه قورباغه دوتاپادرآورده بود
کرم گفت:تو زيرقولت زدي
بچه قورباغه التماس کرد:من راببخش دست خودم نبودمن اين پاهارا نميخواهم
من فقط رنگين کمان زيباي خودم راميخواهم.
کرم گفت:من هم مرواريد سياه و درخشان خودم را مي خواهم
قول بده که ديگرتغيير نکني
بچه قورباغه گفت قول مي دهم
ولي مثل عوض شدن فصل ها
دفعه ي بعد که آن ها همديگر را ديدند
بچه قورباغه هم تغيير کرده بود دو تا دست درآورده بود.
کرم گريه کرد:اين دفعه دوم است که زيرقولت زدي
بچه قورباغه التماس کرد:من را ببخش دست خودم نبودمن اين دستهارا نميخواهم
من فقط رنگين کمان زيباي خودم را مي خواهم.
کرم گفت: «و من هم مرواريد سياه و درخشان خودم را...
اين دفعه ي آخر است که مي بخشمت
ولي بچه قورباغه نتوانست سرقولش بمانداوتغييرکرد
درست مثل دنياکه تغيير ميکند
دفعه ي بعدکه آنهاهمديگر را ديدند،
او دم نداشت
کرم گفت:تو سه بار زير قولت زدي وحالاهم ديگردل من راشکستي
بچه قورباغه گفت:ولي تورنگين کمان زيباي من هستي
ولي تو ديگر مرواريد سياه ودرخشان من نيستي خداحافظ»
کرم ازشاخه ي بيدبالارفت وآنقدرگريه کردتاخوابش برد
يک شب گرم ومهتابي
کرم از خواب بيدار شد
آسمان عوض شده بود
درخت ها عوض شده بودند
همه چيز عوض شده بود
اما علاقه او به بچه قورباغه تغيير نکرده بودبا اين که قورباغه زير قولش زده بود
اما او تصميم گرفت ببخشدش
بال هايش را خشک کرد
بال بال زدوپايين رفت تااورا پيدا کند
يک قورباغه روي يک برگ گل سوسن نشسته بود
پروانه گفت:«بخشيد شما مرواريدٍ...»
ولي قبل ازينکه بتواند بگويد: «..سياه و درخشانم را نديديد؟»
قورباغه جهيد بالا و او را بلعيد
و قورتش داد
وحالا قورباغه آنجا منتظر است
با شيفتگي به رنگين کمان زيبايش فکر مي کند
نمي داند که کجا رفته ؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 آبان1389ساعت   توسط عاشق  | 

خیلی سخته

خيلي سخته كه بغض داشته باشي ، اما نخواي كسي بفهمه ... خيلي سخته كه عزيزترين كست ازت بخواد فراموشش كني ... خيلي سخته كه سالگرد آشنايي با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگيري ... خيلي سخته كه روز تولدت ، همه بهت تبريك بگن ، جز اوني كه فكر مي كني به خاطرش زنده اي ... خيلي سخته كه غرورت رو به خاطر يه نفر بشكني ، بعد بفهمي دوست نداره

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 شهریور1389ساعت   توسط عاشق  | 

داستان دو عاشق

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد .
به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد .

آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت:"متشکرم".

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوستش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت دیدن فیلم و خوردن 3 بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت :"متشکرم " .
روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت :"قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد" .
من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم ، درست مثل یه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ایستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خیلی خوبی داشتیم " .
یه روز گذشت ، سپس یک هفته ، یک سال ... قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره. میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اینو میدونستم ، قبل از اینکه خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی ، با گریه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی ، متشکرم.
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه ، من دیدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه ای ازدواج کرد. من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم ، اما قبل از اینکه بره رو به من کرد و گفت " تو اومدی ؟ متشکرم"
سالهای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند ، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه ، دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود :
" تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم. من میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتی ام ... نمی‌دونم ... همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره. ....
ای کاش این کار رو کرده بودم ................."

+ نوشته شده در  جمعه 22 مرداد1389ساعت   توسط عاشق  | 

باور

من تشنه بودم ... به محبت... به عشق ...به دوست داشتن... وبا هم بودن... ولی اکنون . . .

شایدتنهایی حقم باشد . زیرا بسیارباطل گمان میکردم که"لیلی هم روزی مجنون خواهد شد"

آرام آرام در میان اشکهایم به ساده اندیشی خویش لبخند میزنم وبه خود میگویم:

کاش هرگز عشقم را شروعی نبودتا اینک بافروریختن احساسم طعم تلخ جداییش را تجربه کنم

اکنون دگر درون سینه ام گرمایی وجود ندارد که بامهر آن خود را نوازش کنم . . .

بغضم درنگاهم نه ... برلبانم نه ...بلکه درون سینه ام ترکید

و تمام وجود مرا که غرق خیال تو بود از هم فروپاشید .

اکنون زمان آن رسیده که چشمهایم را بگشایم وباورکنم:که نباید باورمیکردم :

آن نگاههای پرفریب تورا ...

اما من دلداده تر از آنم که مرگ بهار راباور کنم و درمیان رویاهایم پاییز را تاج برسرنهم .

نه!بایدباور کنم که هنوز عاشقم و عشق را"نه از تو" اما"برای تو" همیشه دوست خواهم داشت.

+ نوشته شده در  جمعه 8 مرداد1389ساعت   توسط عاشق  | 

عشق واقعی

یه شب اومدی ساده و آروم . نشستیم با هم حرف زدیم . از خودمون گفتیم از مشکلاتمون از دلتنگیهامون از تنهاییهامون .

به زبون نیاوردیم ولی قرارمون این شد که همیشه در یاد هم باشیم ؛

به زبون نیاوردیم ولی به هم قول دادیم برای هم پشت محکمی باشیم

به زبون نیاوردیم ولی عهد کردیم که با هم مثل یه آینه باشیم اینقدر صاف که بشه زشتی ها و زیباییهامونو توی دل هم ببینیم .

به زبون نیاوردیم ولی قسم خوردیم که از هم جز به هم پناه نبریم

به زبون نیاوردیم ولی تصمیم گرفتیم با هم کامل بشیم

به زبون نیاوردیم ولی خواستیم به همدیگه آرامش هدیه کنیم

به زبون نیاوردیم ولی از خدا خواستیم توی این دوستی به ما کمک کنه

به زبون نیاوردیم ولی با نگاه همه چیزهارو به هم گفتیم .

تا اینکه یه شب اومدی به زبون آوردی که باید برم ؛ به زبون آوردم که چرا ؟

به زبون آوردی که باید بدون من زندگی کنی ؛ به زبون آوردم سخته

به زبون آوردی که قرارمون این بود که در یاد هم باشیم ؛ به زبون آوردم که مگه میشه به یادت نبود

به زبون آوردی که قول دادی محکم باشی ؛ به زبون آوردم که بدون تکیه گاه نمیشه محکم بود

به زبون آوردی که دیگه نمیشه . دیگه وقتشه از هم دور بشیم ؛ به زبون آوردم که هیچ وقت یادت از من دور نمیشه

به زبون آوردی که موافقی که همه چیز تموم شه ؛ به زبون آوردم که اگه تو میخوای من چیکاره ام

به زبون آوردی بعد از من چیکار میکنی ؛ به زبون آوردم که زندگی میکنم با همه چیزهای خوبی که برام گذاشتی

نگات کردم ، نگام کردی

سکوت کردم ؛ سکوت کردی

لبخند زدم ؛ لبخند زدی

گفتی پس برم ؟

هیچی نگفتم

گفتی حرفی نداری ؛ نمیخوای چیزی بگی  . حرف آخر ؟

گفتم دوستت دارم .

گفتم تو چی حرفی نداری ؟

هیچی نگفتی

گفتم دوستم داری ؟

گفتی نه .

لحظه آخر بود . هردو ساکت . هردو مات و هردو در انتظار ...

با نگاهم پرسیدم : همین ؟

و تو زیر لب زمزمه کردی این رسم روزگاره .

هردو یک نفس عمیق کشیدیم تا بگیم میتونیم . تا بگیم محکمیم

دستامون ؛نگاهمون و راهمون از هم جدا شد و خلاف جهت هم قدم برداشتیم

نگاهم برگشت تا کاسه چشمم آب بریزه پشت پات و نمیدونستم که چشمای تو هم خیس خیس شده بودند

وقتی که تو هم همون دم برگشتی تا رفتن منو به باور بشینی

و تازه فهمیدیم ما با هم و برای هم گریه کرده بودیم ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 تیر1389ساعت   توسط عاشق  | 

داستان عشق ناکام

سلام به همه امروز میخوام داستان یه عشق ناکام رو براتون بگم!

یه روز و روزگاری پسری بود که چند سال بود عاشق یه دختر شده بود ولی اون پسره روش نمیشد که بره به دختره بگه که دوست دارم تا یه مدت که گذشت اون پسره با یکی از دوستای اون دختر آشنا شد و پس از یه مدت که با هم رابطه خواهر-برادری داشتند با هم دوست شدند اونم چه دوستی!!هر روز با هم حرف میزدند و پسره احساس کرد که خیلی بهش عادت کرده و کم کم داشت اون دختری رو چند سال عاشقش بوده رو فراموش میکنه(البته کم کم)و با هم دوست شدند.ولی دختره اصلا اون پسره رو دوست نداشت و به بهانه های مختلف میخواست از پسره جدا بشه مثلا بهش میگفت که حوصلهتو ندارم دیگه بهم زنگ نزن ولی پسره هر کاری میکرد که باهاش بمونه تا بالاخره دختره از پسره جدا شد و رفت با یک پسره دیگه دوست شد!!!.و اون پسره قبلی به واسته یکی از دوستاش با اون دختره آشتی کرد و دوباره با هم دوست شدند!!!این بار دختره هم عاشق پسره شده بود چون میدونست که پسره هر کاری کرده که دوباره باهاش دوست بشه!!!تا اینکه یه روز پسره گفت بیا دست همدیگرو بگیریم ولی اون دختر قبول نمیکرد تا اینکه راضی شد و دست همدیگرو گرفتند اون هم با هزار ترس و لرز چون میترسیدند که واقعا عاشق هم بشن و دیگه نتونن از دور باشند.بعد از اون روز چند باره دیگه دست همدیگره گرفتند
!!!تا اینکه پسره احساس کرد اون دختری رو که چند سال دوسش داشته رو هنوز هم دوست داره و حاضره براش جونشو بده!!!غافل از اینکه اون دو دختر دوستای جون جونی همدیگه بودن!!!تا اینکه پسره با یه بهانه از اون دختره جدا شد!!!ولی دختره دیگه واقعا پسره رو دوست داشت و نمیتونس ازش جدا بشه!!!تا اینکه یه روز اون دو تا دوست جون جونی با هم قرار گذاشتند که با هم برن بیرون!!!اون دختره که تازه ازش جدا شده بود پیش اون دختر که پسره چند سال دوسش داشته همه چیز رو میگه و حتی چیزهایی که پسره بهش داده رو نشون میده و دختره رو تحریک میکنه که هیچوقت جوابشو نده!!!و در آخر پسره مونده با یه دل شکسته و یه عزیز از دست داده!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 تیر1389ساعت   توسط عاشق  | 

آهنگ جدید از هژار مالکی

آهنگ جدید و فوق العاده زیبا از هژار ملکی به نام بی وفا که کار کرُدی که کمی

هم فارسی خونده شده و در وبلاگ mahabadrap1 بود رو واستون گذاشتم تو صیه میکنم حتما دانلود کنید کاری جدید از گروه

RAP STAR BANDاست که از بچه های مهابادی هستندبا کیفیتی عالی

دانلود

http://aks98.com/images/c4qlzg28247z6vgvdpng.jpg
+ نوشته شده در  سه شنبه 8 تیر1389ساعت   توسط عاشق  | 

تقدیم به مهربانترین مهربانان

می خواهم از تو بگویم

بی آن که در جستجوی قافیه باشم

و بی آن که حتی در جستجوی واژه ها باشم

 

می خواهم از تو بگویم

از تو که عاشقانه دوستت دارم و می دانم که دوستم داری

با ساده ترین کلمات

همراه با همین اشکی که دارد می غلتد و فرو می افتد

می خواهم بگویم دوستت دارم

امشب نه می خواهم برایت از آسمان خورشید بیاورم

نه می خواهم ستاره ها را برایت بچینم

و نه می خواهم به شهر آرزوها و رؤیاها بروم

فقط ساده و با صداقت

همراه با شاهدی صادق

از اعماق جانی سوخته

با چشمانی بارانی

می خواهم بگویم دوستت دارم

و می خواهم بگویم این نه سخنی است که تنها بر زبان آید

من تقدس عشقت را

بر کرامت وجودم نشانده ام

و اگر سراسر وجودم زبان باشد

یکسره خواهد گفت:

دوستت دارم

نگاه همیشه منتظرم...از چشمان بارانیم....

ازبوسه های نشکفته ام...بنو یسم برایت از ترسم...

ترس از بی تو ماندن وبی تو رفتن...

بی تو گفتن وبی تو خواندن....

بنویسم برایت از نغمه های شبانه غم در گنج عزلت تنهایی ام....

بنویسم برایت از معنای زندگی از اینکه

من زندگی را در کنار تو بودن معنا می کنم...

زندگی را برای تو سرودن معنا می کنم...

من زندگی را در خروش چشمان نیلگونت معنا می کنم...

خسته شدم م ي خواهم در آغوش گرمت آرام گيرم.خسته شدم بس كه از

سرما لرزيدم...


بس كه اين كوره راه ترس آور زندگي را هراسان پيمودم زخم پاهايم به من

ميخندد...


خسته شدم بس كه تنها دويدم...


اشك گونه هايم را پاك كن و بر پيشانيم بوسه بزن...


مي خواهم با تو گريه كنم ...


خسته شدم بس كه...


تنها گريه كردم...


مي خواهم دستهايم را به گردنت بياويزم و شانه هايت را ببوسم...


خسته شدم بس كه تنها ايستادم

تنها شاهد اشک هاي شبانه ام همين صفحه سفيد و جوهر سياه است

هرگز نخواستم چشم نامحرم اين لحظه هاي ناآشنا  و فروريختن اشک را بر گونه هايم ببيند

 هميشه بالش سکوت را  زير سر هق هق تنهايي ام گذاشتم  تا کسي صدايم را نشنود

اما تو ؟ تو که از گريه هاي پنهاني من باخبري ...

چه کنم گاهي همين گريه ها گهگاه جاي خالي تو را در غربت لحظه هايم پر مي کند.

+ نوشته شده در  جمعه 21 خرداد1389ساعت   توسط عاشق  | 

You have to live moment to moment, you

Have to live each moment as if it is the

Last moment. So don’t waste it in

Quarreling, in nagging or in fighting.

Perhaps you will not find the next

Moment even for an apology.

 

از لحظه به لحظه زندگی کردن گريزي نيست.

بايد هر لحظه را چنان زندگی كني كه گوي واپسين لحظه است.

پس وقت را در جدل ، گلايه و نزاع تلف نكن.

شايد لحظه بعد حتي براي پوزش طلبي در دست تو نباشد.

+ نوشته شده در  شنبه 1 خرداد1389ساعت   توسط عاشق  | 

نه نیستی

میگی هنوز تو فکرمی بعضی شبا خواب نداری

 

میگن با یکی دیدنت میگن خیلی دوستش داری

 

 میگی مگه میشه منو یه روز فراموش بکنی

 

میگی به هر چی اون بگه بدون شک گوش میکنی

 

 گوشی رو برمیداری و چند وقت یه بار زنگ میزنی

 

 چند وقت یه بار به آرزو به رویاهام رنگ میزنی

 

 بعدش شلوغ میشه سرت یهو میگی باید بری

 

خوب میدونم تو زندگیم خیلی باشی مسافری

 

خیلی ممنون که میپرسی حالمو

 

خیلی ممنون نگرانی واسه من 

 

 خیلی ممنون که میخوای بدونی با کیم کجام

 

خیلی ممنون پس چرا دلت نمیسوزه واسه سادگیام

 

گوشی رو برمیداری رو چند وقت یه بار زنگ میزنی

 

 چند وقت یه بار به آرزو به رویاهام رنگ میزنی

 

 بعدش میگی شاید باید از همدیگه دور بمونیم

 

میگی باید سعی بکنیم سخت ولی ما میتونیم

 

تو اونی که اومد یه روز از اسمون نیستی

 

 تو اونی که میخواست منو تا پای جون نیستی

 

 تو اونی که بهشت اوورد زمین یا نوشت که فقط منو میخواد همین یا نداشت تو حرفاش حتی

 یه نقطه چین

 نیستی

 نه نیستی

+ نوشته شده در  شنبه 1 خرداد1389ساعت   توسط عاشق  | 

بازم عشق

هواتو كردم دوباره

بازم دلم تنگه برات

اگرچه دوري از دلم

هنوزم ميميرم من برات

اميد من سنگ صبور

باشه برو پیشم نیا

بزار که تنها بسوزم تو غربتو دلتنگیام

نه اینکه عاشق نباشم نه اینکه دوست ندارم

می خوام تو اوج بی کسی سر روی شونت بزارم

زخم زبونو صبر من

باور بکن حدی داره

یه قلب خالی از امید

آخه سوزوندن نداره

منی که حتی گریه هام واسه تو تکراری شده

تو حرف مردمو نزن

نگو که جات خالی شده

نگاه سردت هنوزم با خنده هات زجرم میده

خدا خودت منو به این در به دری عادت بده

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 اردیبهشت1389ساعت   توسط عاشق  | 

بدان

                            قلبم را تقديمت ميکنم تا بداني بي رياترينم

 اشکي براي اندوهت ميريزم تا بداني پر احساس ترين

 شوق وصال حس غريبي است برايت ترسيم ميکنم

 حس خوشبختي را تا بداني خوشبخت ترينم

 موجي از عشق را بر ساحل وجودت ميفرستم

 تا بداني عاشق ترينم

 و شعرم را تقديمت ميکنم

 تا بدانی که من ساده ترینم

+ نوشته شده در  جمعه 24 اردیبهشت1389ساعت   توسط عاشق  | 

عشق یعنی ماندگاری تا ابد

سلام امروز دوباره اومدم تا باهات صحبت کنم  بازم بوی تورو حس میکنم انگار که کنارم نشستی یادت روزایی که باهم میرفتیم تو پارک می شستیم من واسه تو از تو باغچه گل میچیدم وتوهم منو دعوا می کردی که چرا گل میچینم به من میگفتی تو رو بدون گلم دوست دارم امروز دوباره واست از تو باغچه گل چیندم اما تو اینجا نیستی تامنو دعوا کنی دلم واسه دعوا کردنات تنگ شده راستی من هنوز این قاب عکس خالی تو دستمه  یادته اون روزی که میخواستیم جداشیم تو یه قاب عکس خا لی به من دادی گفتی اینو با عکس کسی که دوسش دارم پر کن من هنوزم تورو دوست دارم ولی عکسی ازت ندارم تا این قاب عکسو پر کنم الان که دارم این حرفارو بهت میزنم حس میکنم اخرین لحظات عمرمه می خواستم بیشتر باهات درد ودل کنم اما حالم خوب نیست می خوام برم تو اتاقم و تا همیشه بخوابم منو ببخش خداحافظ.

 

سلام عزیزم ببخش که بی خبر تنهات گذاشتم .هنوز جای سیلی که از بابام خوردی درد میکنه مال من که درد میکنه ببینم بازم از تو باغچه گل میچینی میدونم که میچینی  اما من هنوزم بدونه گل دوست دارم راستی من هنوزم قاب عکسم خالی هنوز کسی رو به اندازه تو دوست ندارم که عکسشو اینتو بزارم حس میکنم که امروز اخرین روزیکه باهات صحبت میکنم وهنوزم بوی توروکنارم حس میکنم  منو ببخش باید برم تو اتاقم خداحافظ

 

این دو نامه پیرمرد و پیرزنی بود که روی نیمکت حیاط خانه سالمدان نشسته بودن که کنارنامه دو قاب عکس خالی هم بود.

                                عشق یعنی ماندگاری تا ابد  

+ نوشته شده در  شنبه 11 اردیبهشت1389ساعت   توسط عاشق  | 

برای او که خودش میداند کیست

دوستت دارم .. دوستت دارم

دوستت دارم و می دانم که درعشقت غرق شده ام

دوستت دارم و می دانم که همه پل های برگشت را پشت سر ویران کرده ام

و می دانم در این عشق با وجود همه ی اشکها و غم ها  بازنده من هستم

و می دانم این من بوده ام که به تنهایی در عشقت گم شده ام

این من بوده ام که همانند عشاق مجنون به فکر چیدن ستاره ها افتاده ام

و می مانم , عاشقت می مانم

با اینکه می دانم وصالت از محال هم دورتر است

دوستت دارم

دوستت دارم خیلی زیاد

دوستت دارم با اینکه می دانم عشقت با خودکشی یکسان است

ولی این را هم می دانم که مرگ من در مقابل عشقت یک پیروزی است

+ نوشته شده در  شنبه 11 اردیبهشت1389ساعت   توسط عاشق  | 

رپ کردی

سلام.امروز یه آهنگ تصویری از بچه های گروه S.P.K رو واستون گذاشتم.خیلی قشنگه حتما دانلودش کنید

حجم:2mb

دانلود

+ نوشته شده در  جمعه 3 اردیبهشت1389ساعت   توسط عاشق  | 

دوستت دارم

با اينکه مي دانم دوست داشتن گناه است دوستت دارم

با اينکه مي دانم پرستش کار کافر است مي پرستمت

با اينکه مي دانم آخر عشق رسوايي است عاشقت مي شوم

پس گناهکارم ، کافرم ، رسوايم ولي همچنان دوستت دارم
+ نوشته شده در  جمعه 3 اردیبهشت1389ساعت   توسط عاشق  | 

متن های عشقی

تو بگو وقتی خواب بودم چه کسی مداد رنگیشُ برداشت و فاصله ها رو پٌررنگ کرد ؟؟

  


 

 نگاهم کرد پنداشتم دوستم دارد.

 نگاهم کرد در نگاهش هزاران شوق عشق را خواندم.

 نگاهم کرد  دل به او بستم.

 نگاهم کرد اما بعدها فهمیدم فقط نگاه میکرد

 


از او که رفته نباید رنجشی به دل گرفت

آنکه دوستش داریم همه گونه حقی بر ما دارد

حتی حق آنکه دیگر دوستمان  نداشته باشد

نمی توان از او رنجشی به دل گرفت

بلکه باید تنها از خود رنجید

که چرا باید آنقدر شایسته ی محبت نباشیم که دوست ما را ترک کند ...

و این خود دردی کشنده است ...

 


زندگی به من آموخت كه چگونه گریه كنم

اما گریه به من نیاموخت كه چگونه زندگی كنم.....تو

نیز به من آموختی چگونه دوست بدارم

 اما به من نیاموختی كه چگونه تو رو فراموش كنم

 

بقیه در ادامه ی مطلب :


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 27 فروردین1389ساعت   توسط عاشق  | 

تولد مبارک پریا جون

سلام بچه ها!!!امروز تولد یکی از آجی های گلم هستش!!!از همین جا بهت میگم تولدت مبارک و انشا الله ۱۰۰ سال نه ۱۰۰ سال کمه انشا الله ۱۰۰۰۰ سال زنده باشی!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 فروردین1389ساعت   توسط عاشق  | 

معنی واقعیه عشق

سر کلاس درس معلم پرسید:

هی بچه ها چه کسی می دونه عشق چیه؟


هیچکس جوابی نداد همه ی کلاس یکباره ساکت شد

 همه به هم دیگه نگاه میکردند

 ناگهان لنا یکی از بچه های کلاس آروم سرشو انداخت پایین

 در حالی که اشک تو چشاش جمع شده بود.

 لنا 3 روز بود با کسی حرف نزده بود

 بغل دستیش نیوشا

 موضوع رو ازش پرسید .بغض لنا ترکید و شروع کرد به گریه کردن

 

معلم اونو دید و گفت:لنا جان تو جواب بده دخترم عشق چیه؟


لنا با چشمای قرمز پف کرده و با صدای گرفته گفت:عشق؟


دوباره یه نیشخند زدو گفت:

عشق... ببینم خانوم معلم شما تابحال کسی رو دیدی

 که بهت بگه عشق چیه؟


معلم مکث کردو جواب داد:

خب نه ولی الان دارم از تو می پرسم


لنا گفت:بچه ها بذارید یه داستانی رو از عشق براتون تعریف کنم

 

 تا عشق رو درک کنید نه معنی شفاهیشو حفظ کنید


و ادامه داد:

من شخصی رو دوست داشتم و دارم از وقتی که عاشقش شدم با خودم

 عهد بستم که تا وقتی که نفهمیدم از من متنفره بجز اون

 شخص دیگه ای رو توی دلم راه ندم

 برای یه دختر بچه خیلی سخته که به یه چنین عهدی عمل کنه.

 گریه های شبانه و دور از چشم بقیه

 به طوریکه بالشم خیس می شد اما دوسش داشتم

 بیشتر از هر چیز و هر کسی

 حاضر بودم هر کاری براش بکنم هر کاری...

من تا مدتی پیش نمی دونستم که اونم منو دوست داره

 ولی یه مدت پیش فهمیدم

 اون حتی قبل ازینکه من عاشقش بشم عاشقم بوده

 چه روزای عشنگی بود sms بازی های شبانه

 

 صحبت های یواشکی ما باهم خیلی خوب بودیم

 عاشق هم دیگه بودیم از ته قلب همدیگرو دوست داشتیم

 

و هر کاری برای هم می کردیم من چند باردستشو گرفتم

 یعنی اون دست منو گرفت خیلی گرم بودن عشق یعنی

 توی سردترین هوا با گرمی وجود یکی گرم بشی

 عشق یعنی حاضر باشی همه چیزتو به خاطرش از دست بدی

 عشق یعنی از هر چیزو هز کسی به خاطرش بگذری 

اون زمان خانواده های ما زیاد باهم خوب نبودن

 اما عشق من بهم گفت که دیگه طاقت ندارم

 و به پدرم موضوع رو گفت

 پدرم ازین موضوع خیلی ناراحت شد فکر نمی کرد

 توی این مدت بین ما یه چنین احساسی پدید بیاد

 ولی اومده بود پدرم می خواست عشق منو بزنه

 ولی من طاقت نداشتم نمی تونستم ببینم پدرم عشق منو می زنه

 رفتم جلوی دست پدرم و گفتم پدر منو بزن اونو ول کن

 خواهش می کنم بذار بره بعد بهش اشاره کردم که برو

 اون گفت لنا نه من نمی تونم بذارم که به جای من تورو بزنه

من با یه لگد اونو به اونطرف تر پرتاب کردم

و گفتم بخاطر من برو ... و اون رفت

 و پدرم منرو به رگبار کتک بست

 

عشق یعنی حاضر باشی هر سختی رو به خاطر راحتیش تحمل کنی.

بعد از این موضوع عشق من رفت

 ما بهم قول داده بودیم که کسی رو توی زندگیمون راه ندیم

 اون رفت و ازون به بعد هیچکس ازش خبری نداشت

 اون فقط یه نامه برام فرستاد

 که توش نوشته شده بود: لنای عزیز همیشه دوست داشتم و دارم

من تا آخرین ثانیه ی عمر به عهدم وفا می کنم

 منتظرت می مونم شاید ما توی این دنیا بهم نرسیم

 ولی بدون عاشقا تو اون دنیا بهم می رسن

 پس من زودتر می رمو اونجا منتظرت می مونم

 خدا نگهدار گلکم مواظب خودت باش


دوستدار تو (ب.ش) 


لنا که صورتش از اشک خیس بود نگاهی به معلم کردو گفت:

 خب خانم معلم گمان می کنم جوابم واضح بود


معلم هم که به شدت گریه می کرد گفت:آره دخترم می تونی بشینی

 
لنا به بچه ها نگاه کرد همه داشتن گریه می کردن

 ناگهان در باز شد و ناظم مدرسه داخل شدو گفت:

پدرو مادر لنا اومدن دنبال لنا برای مراسم ختم یکی از بستگان


لنا بلند شد و گفت: چه کسی ؟


ناظم جواب داد: نمی دونم یه پسر جوان


دستهای لنا شروع کرد به لرزیدن پاهاش دیگه توان ایستادن نداشت

 ناگهان روی زمین افتاد و دیگه هم بلند نشد


آره لنای قصه ی ما رفته بود رفته بود پیش عشقش...

 

 ومن مطمئنم اون دوتا توی اون دنیا بهم رسیدن...


لنا همیشه این شعرو تکرار می کرد:


خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟ خواهان کسی باش که خواهان تو باشد


خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟ آغاز کسی باش که پایان تو باشد

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 فروردین1389ساعت   توسط عاشق  | 

چه تنها شده ام

ديرگاهيست كه تنها شده ام

قصه غربت فردا شده ام

وسعت درد فقط سهم من است

باز هم قسمت غمها شده ام

دگر آيينه ز من بي خبر است

كه اسير شب يلدا شده ام

من كه بي تاب شقايق بودم

همدم سردي يخ ها شده ام

كاش چشمان مرا خاك كنيد

تا نبينم كه چه تنها شده ام

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 فروردین1389ساعت   توسط عاشق  | 

یادت بخیر

هرگاه دفتر محبت را ورق زدی

و هرگاه زير پايت خش خش برگها را  احساس كردی

 هرگاه در ميان ستارگان آسمان تك ستاره ای خاموش ديدی

برای يكبار در گوشه اي از ذهن خود نه به زبان بلكه از ته قلب خود

بگو:

                                   يادت بخير 

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 فروردین1389ساعت   توسط عاشق  | 

یادت بخیر

هرگاه دفتر محبت را ورق زدی

و هرگاه زير پايت خش خش برگها را  احساس كردی

 هرگاه در ميان ستارگان آسمان تك ستاره ای خاموش ديدی

برای يكبار در گوشه اي از ذهن خود نه به زبان بلكه از ته قلب خود

بگو:

                                   يادت بخير 

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 فروردین1389ساعت   توسط عاشق  | 

عاشق

دختري از پسري پرسيد :   آيا من نيز چون ماه زيبايم ؟


پسر گفت : نه ، نيستي


دختر با نگاهي مضطرب پرسيد : آيا حاضري تکه اي از قلبت را تا ابد به من بدهي ؟


پسر خنديد و گفت : نه ، نميدهم


دختر با گريه پرسيد : آيا در هنگام جدايي گريه خواهي کرد ؟


پسر دوباره گفت : نه ، نميکنم


دختر با دلي شکسته از جا بلند شد در حالي که قطره هاي الماس اشک چشمانش را نوازش


ميکرد ،  پسر اما دست دختر را گرفت ، در چشمانش خيره شد و گفت :


تو به انداره ي ماه زيبا نيستي بلکه بسيار زيباتر از آن هستي


من تمام قلبم را تا ابد به تو خواهم داد نه تکه اي کوچک از آن را


و اگر از من جدا شوي من گريه نخواهم کرد بلکه خواهم مرد

+ نوشته شده در  شنبه 14 فروردین1389ساعت   توسط عاشق  | 

ضد دخترها

برایmind(مخ) زنی یه دختر باید به چه نکاتی توجه کرد:

1. هر جا که دیدید تعدادی دختر دارن از خنده غش و ضعف میرن بدونید که کارشون فقط برای تظاهر و جلب توجه چون: بر عکس ما پسرا هیچ دختری نیست که برای یه دختر دیگه اونقد جذاب و شیرین سخن باشه که طرفشو به غش و ضعف بندازه .در ضمن ما پسرا چون خیلی شورشو در اوردیم دیگه حتی بابا ننه هم رو  مسخره میکنیم و می خندیم اما دخترا این جوری نیستن و هیچ وقت هیچ دختری نتونسته یه دختر دیگه رو از ته دل بخندونه! آخرین دختری که تونست یه دختر دیگه رو بخندونه وقتی بود که پدربزرگ پدر جد من رفت واسه زنش هوو اورد و چون این دو تا خیلی از هم بدشون میومد وقتی که یکیشون مرد اون یکی از ته دل خندید! پس نتیجه میگیریم که خنده دخترا یعنی اینکه خواهش میکنم استدعا دارم یکی بیاد mind من رو بزنه!

 

2. وقتی که توی یه ماشین تنها دو تا دختر بودند مطمئن باشید یکیشون پشت فرمونه چون اگر نباشه خوب ماشین راه نمیفته دیگه iq ! خوب دخترا راننده های خوبی نیستند و موقع رانندگی 80 درصد حواسشون به رانندگیه که یه وقت اشتباه نکنن.( الان میگید پس 20 درصد بقیه کجاست؟ باید عرض کنم که معمولاً دخترا فقط از 80 درصد حواسشون استفاده میکنن و به عبارت دیگه همه حواسشون رو هم که جمع کنن میشه 80 درصد و اون 20 درصد باقی مونده رو هم خدا بشون نداده تا بعداً راحت گول بخورن و عاشق شن و این طوری نسل بشر منقرض نشه! وگر نه خدا وکیلی اگه یه دختر 100 درصد حواسش جمع باشه اونوقت کی میاد زن من و تو و باباتو عموت ... شه؟!؟!؟! )

 

3. تا یه ماشین دیدید که توش دو تا دختر هستند سریع نرید کنارش و بخواید شماره بدید به دو دلیل: الف:این روش قدیمی شده  

ب:ممکنه تصادف کنید چون در اون حالت ماشین های دیگه ای هم هستند که همزمان با شما اون ماشین رو دیدن و چون اونها هم به روش قدیمی عمل میکنن پس سریع میخوان خودشونو برسونن بهش و اولین کسی باشن که شماره میدن و از اونجایی که تجربه نشون داده وقتی یه پسر یه دختر میبینه دیگه مخش از کار میفته پس اگر شما هم در اون زمان با ماشینتون اونجا باشید پس احتمال تصادف زیاده!

بنابراین و با توجه به دو مورد فوق نتیجه میگیریم که وقتی یه ماشین با دو تا دختر دیدید باید سریعاً از محل دور شید و فاصله رو زیاد کنید

 

4. مهمترین اصل در زدن mind یه دختر، آرامشه.البته میدونم که ضربان قلب چه بخوای و چه نخوای میره رو 1000 اما باید جوری رفتار کنید که طرف نفهمه شما استرس دارید.حتی الامکان می تونید واسه اینکه نشون بدید چقدر آرامش دارید اگه توو ماشین هستید در حال حرکت در ماشین رو باز کنید و بپرید بیرون و این نشان دهنده اوج آرامش و ابله بودن شماست!

 

5. خیلی وقتا اتفاق میفته که وقتی یه ماشین رو به عنوان سوژه در نظر میگیرید در همین حال یه ماشین دیگه هم پیدا میشه و شما می مونید که از این دو تا ماشین کدومشون رو انتخاب کنید.راستش این مشکلیه که تا حالا افراد اهل فن راه حلی واسش پیدا نکردن ولی خوب شما میتونید در این مواقع خیالتون رو یه کم راحت کنید از این بابت که من نویسنده هم سردرگم میشم چه برسه به شما!

 

6. هیچ وقت وقتی که یه ماشین دیدید که دختر تووش هست و شما هم سوار ماشین پیکان قراضه سبز رنگ هستید سعی نکنید که عملیات محیرالعقول انجام بدید و چه میدونم سرعتو زیاد کنید و لایی بکشید واینا... چون واقعاً لایی کشیدن یک پیکان سبز رنگ از بین چند تا پژو و پراید و ماکسیما صحنه چندان خوشایندی نیست و اولین فکری که در این حالت به ذهن بیننده خطور میکنه اینه که احتمالاً راننده پیکان از دِه اومده!

 

7. یه نکته خیلی خیلی مهم رو به خاطر بسپارید و اون اینکه مطمئن شید که اون دو نفری که توی ماشین نشستند و یکی از یکی خوشگل ترند مادر و فرزند نباشند .به هر حال امروزه با پیشرفت علوم و فنون بعضی وقتا مادره از دختره خوشکلتر میشه پس حتماً حواستون جمع باشه!

 

8. سعی کنید وقتی یه ماشین دیدید که تووش دو تا دختر نشستن صدای ضبط ماشینتونو زیاد نکنید که کل خیابون برگردن ماشین شما رو نگاه کنند چون دیگه اینکه آدم آهنگ تکنو بذاره و صداشو زیاد کنه واقعاً خز و خیل شده و در ضمن این جوری ممکنه سوژه هم بپره به هر حال اونا دخترن دیگه مثل ما پسرا که نیستن، کارشون حساب و کتاب نداره...

 

-------------------------------------------

خوب در مورد خانمهایی که این مطلب رو خوندن در صورت بروز هر گونه آتش گرفتگی , داغ شدن سر , احساس حالت امفجار و امراضی از این نوع حتما خودشون رو به چشم پزشک نشون بدن چون من در بالا نوشته بودم این مطلب مخصوص آقا پسرهاست.

 

توجه:پ . ن : دمپایی ها و کفشهای شما بعد از پرتاب پس داده نمی شود.

 

+ نوشته شده در  شنبه 14 فروردین1389ساعت   توسط عاشق  | 

یادت نرود دوستت دارم

دست خودم نیست

باید بیایم

تا در طوفان

تن من قایق تو باشد !

یا نه !

بادبانت !

و تمام رگ های بدنم ...

رشته های سیمی باشند

تا جریان برق بگذرد از آنها ...

و چراغِ اتاقت را

روشن نگه دارد ؛

مثل نفس های تو

که مرا زنده نگه داشته اند .....

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 فروردین1389ساعت   توسط عاشق  | 

تاریکی

قلبم میسوزد

دستم میلرزد

سرم گیج میرود

نفسم تنگ میشود

پاهایم سست میشود

گوشهایم دیگر نمیشنود

چشمهایم سیاهی میرود

تنها مزه ای که حس می کنم تلخیست

تمام حواسم از کار افتاده

تنها چیزی که به شدت حس می کنم

درد عظیمیست که نگاه کردن به روزهای گذشته به من می دهد

وشوق زیستنی است که در من مرده

فقط یک سئوال دارم:

روز است و خورشید در وسط آسمان

 پس چرا من در تاریکی ام

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 فروردین1389ساعت   توسط عاشق  |